مرتضى راوندى

504

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )

و مرا مىديد . آنكه دايم هوس سوختن ما مىكرد * كاش مىآمد و از دور تماشا مىكرد خيال نكنيد من از بادهء اين جهانى مست شده‌ام ، محبّت خدا و محبوب بىهمّتا سراپاى مرا گرفته و روح مرا تسخير نموده ، او اين توانايى و قدرت را به من عطا كرده است . . . در دوران گذشته حضرت ابراهيم خليل را وقتى به آتش افكندند ، از خداوند درخواست نمود كه آلام و مصايب او را تخفيف عطا كند و روح و قلبش را منتعش سازد . . . لكن اين سليمان از اعماق قلب سوزان خود فرياد مىزند مىگويد : « خدايا ، آتش محبّت خود را پيوسته در قلب من مشتعل فرما تا سراپاى وجود من از شعله سوزان آن محترق گردد » . . . وقتى وارد بازار شد ، مرور نسيم بر اشتعال شمعها افزود . . . سليمان خان در ميان جمع مىرفت و مانند سردار فاتحى در بين قشون خود ، راه مىپيمود . . . بعد به ميرغضب اشاره كرد كه به مأموريت خود مشغول باش . ميرغضب بدن او را شقه مىكرد و او تا جان در بدن داشت به مدح و ثناى محبوب ، ناطق بود . . . « 1 » ميرزا حسينعلى بهاء يكى ديگر از سران اين نهضت ، ميرزا حسينعلى پسر ميرزا بزرگ نورى مازندرانى است كه در سال 1233 هجرى در تهران ، متولد شده است . بهاء در تهران ، به تحصيل پرداخت و در علوم و ادبيات اطلاعاتى كسب كرد . چون ، پدرش ميرزا بزرگ با علما و فضلاى زمان ، آمدورفت داشت ، وى نيز با اهل علم معاشر و محشور شد و درنتيجهء بحث و گفتگو با دانشمندان ، دايرهء اطلاعات او وسعت گرفت . پس از آنكه سيد عليمحمد ، بلندآوازه شد و صداى دعوت او به گوشها رسيد ، وى بدون اينكه با وى ملاقات و گفتگويى كند در سلك اصحاب او درمىآيد و آراء و نظريات او را تبليغ و ترويج مىكند . به‌طورى كه بعضى از مورخان ، و ارباب اطّلاع نوشته‌اند ، وى از آغاز كار با بعضى از نمايندگان سياسى روس ارتباط داشته و در مواردى آنان ، رسما از وى حمايت كرده‌اند . پس از آنكه سوءقصد به ناصر الدينشاه به‌وسيلهء بابيها عملى شد ، اين جماعت ، بيش از پيش مورد تعقيب قرار گرفتند . ميرزا بهاء را زندانى كردند ، به‌طورىكه از كتاب مفاوضات بهاء برمىآيد وى در زندان ، رنج فراوان كشيده است ، و ظاهرا دستگاه عهد ناصرى او را محرّك قتل شاه مىشناختند ولى « در نتيجهء مساعى ميرزا آقا خان نورى ، ملا شيخ على عظيم ، عامل توطئه معرفى گرديد و او نيز براى نجات بهاء ، مردانه اقرار كرد و گفت كه در اين كار ، عامل اصلى من بودم . و صادق

--> ( 1 ) . تاريخ نبيل ، ترجمه و تلخيص عبد الحميد اشراق خاورى ، ص 654 .